شش ماهگیت مبارک
سلام چشم خوشکله
خیلی مامان بد قولی هستم الان یک ماهه که پست نذاشتم
خوب دیگه چیکار کنم مشغله زندگی وتا 20 روز دیگه
مشغله کاری هم بهش اضافه می شه .

اصلا دوست ندارم برم سر کارم چه جوری یه چند ساعت
بدون سامانم سر کنم دوتایی به هم وابسته ایم هر چی
به 24 مرداد نزدیک می شیم من دپرس تر می شم،
البته هممون داریم غصه می خوریم ما پیش خودمون
می گفتیم هر چی این گل پسر بزرگتر می شه بهتر می شه
می بینیم نه مثل اینکه خوب بشو نیست که نیست .

خوب از بدیهاش بگم مشکل اصلی شیر نخوردن
یا باید
بزاریمش تو چادر یا اینکه با پاهاش بازی کنیم ازقبیل:قلقلک دادن
،دندون گرفتن (البته یواش)،بوس کردن ،ماساژ دادن وکف
پاهاشو بزنیم به هم وجالب تر از همه اینه که لپامونو پر از باد
کنیم وپاهای آقا رو بزنیم به لپامون تا صدا بده
وغیره این
کارها رو باباش یادش داده (هنرمنده دیگه)
.

یه دونه زیر بغلت زده به همین دلیل با خاله وجیهه بردیمت
دکتر، وقتی آقای دکتر زیر بغلت رو معاینه می کرد گفت:
مشکلی نداره یه درصدی از بچه ها اینجوری می شن،
یکم توضیحات برای شیر خوردنت دادیم که گفت اونم مشکلی
نداره این از هوشیاریشه که تو بیداری نمی خواد شیر بخوره
ویا اینکه دوست داره یکم تابش بدیدوباهاش بازی کنین
بعد شیر بخوره واینجا بود که ما فهمیدیم که بازیچه
دست شما شدیم.
آخ سامی اینقدر دلم پره که یادم رفت شش ماهگیت
رو تبریک بگم مبارک مبارک شش ماهگیت مبارک.

همیشه اینجوری نیستیا فقط موقع شیر خوردن
یکم شیطونی می کنی حالا یکم از کارت بگم.

یه هفته ای می شه که جیغ جیغو شدی دیروز خونه عزیز
بودی موبایلمو داده بودم تو دستت می خواستی بکنی تو
دهنت که بابا ازت گرفت شروع کردی به جیغ کشیدن وقتی
بهت می دادیم آروم می شدی یه چند باری این کارو
کردیم خیلی باحال بود.

تا چادر سرمون می کنیم می فهمی که می خوایم بریم بیرون
دست وپا می زنی و ذوق می کنی تا بغلت کنیم.
دیشب خونه عزیز هی گریه می کردی هر کاریت می کردم
آروم نمی شدی واسه افطار رفتیم رو بالکن سفره انداختیم ،
وقتی بردیمت بیرون آروم شدی فهمیدیم که فضای خونه رو
دوست نداری و می خوای بیای بیرون.

خونه مامان جون که هستیم غصه ای نداریم بچه های خاله بتول
هستن که ببرنت بیرون ،البته زهرا وصادق دعوا می کنن که
کدومشون تو رو بغل کنن بدجور خاطر خوا داری .

وقتی که می خوابونیمت اگه عروسکی چیزی دستت باشه
که همش می خوای بکنی تو دهنت (البته هر چی که تو دستت
باشه رو می کنی تو دهنت )یا وقتی هم چیزی دستت نباشه
همش داری با پات بازی می کنی یعنی با دستت یکی از پاهات
رو می گیری می خوای اون یکی هم روبگیری که نمی تونی.

عاشق خوراکی هستی تا قاشق رو می بینی زود دهانت
رو باز می کنی ،تند تند هم باید بهت بدن اگه یکم دیر بدیم
یا گریه می کنی یا جیغ می کشی.

خیلی پر توقع هستی با صدای بلند حرف بزنیم گریه می کنی
مثل یه شب رفته بودیم مهمونی یکی از مردا با صدای بلند
گفت چطور مطوری سامان جون شما هم بدتون اومدو یه نیم
ساعتی گریه کردی بعدشم تا اون بنده خدا رو می دی دو باره
گریه می کردی ویا اگه چیزی دستت باشه وازت بگیریم بازم همون
آش وهمون کاسه اس.

ازوقتی بدنیا اومدی همیشه به پشت می خوابیدی حالا هم
پشت سرت صاف صاف شده به این جور سری می گن
کله رشتی
،اما یه چند روزی وقتی که از شیر خوردن سیر
می شی به سرعت سرت رو می چرخونی طرف مخالفت
ولا لا می کنی.
وقتی تو ماشین هستیم شیر نمی خوری صدای ضبط رو بلند
می کنیم شما هم می ترسیی و در حال شیر خوردن نگاه
این طرف واونطرف می کنی،می بینی چه حقه های
بهت می زدیم تا شیر بخوری
.
وقتی از کنارت می ریم سرت رو می چرخونی ونگاهمون
می کنی، بعضی موقع ها گریه هم می کنی که چرا بهم محل
نمی زارین نمی گیرین و بغلم نمی کنین.


هی با پا می خوای بزنی به این عروسک خیلی شیطون شدی
،اینقدر ازت عکس برداشتم تا این یکی خوب شده.


خورشید خونه ما در حال درخشیدن






اینم یه جورش دیگه


تو دیگه مثل بابات قلیونی نشی


اینجا داری نگاه من می کنی منم بهت می گم مامانی
این کاراخوب نیست نکن شما هم یه دنده محل نمی دادی.


این جا هم قلیون رو ازت گرفتیم داری گریه می کنی.
چه جورم وایسادی با این لباست
.


صبح بخیر پسرم قربون چشای پف کرده ات.


پنج شنبه وجمعه آ خر این ماه رفتیم ده بالا البته ما یعنی ما
وخاله وجیهه ساعت 2 شب حرکت کردیم به دو دلیل
یکیش عمو حسین بود که رفته بود بندر ماموریت ساعت یک
می رسید ودلیل دیگر تولد سورپرایزی جاریم بود بله برادر شوهر
گرامی برای خانمشون تولد گرفتن اونم چه تولدی جاریم کلا
سورپرایز بود،خیلی باحال بود جاریم کف کرده بودتا آخر شب
هیچی میل نکرد می گفت از گلوم پایین نمی ره منم بودم
شوکه می شدم(خدا بده.........).
بعد از مهمونی با خاله اینا راهی ده بالا شدیم ،راستی عمو حسین
برا سامی 2دست لباس آورده دستش درد نکنه،ساعت 4/30 بود که
رسیدیم وبه همراهیامون ملحق شدیم.
هوا هم خیلی سرد بود کار خدا روببین ما تو شهر داریم از
گرما می سوزیم اونجا هم اینقدر سرد.
بخاطری که خیلی بهمون خوش گذشت یه شب هم اونجا
اتراق کردیم یعنی اولین سحریمون رو اونجا خوردیم.



اینم پسر خاله شیطون آقا سامانه که وقتی جایی می ریم
همش دوست داره از کوه یا درخت بره بالا.


شش ماهگیت مبارک
